ني ني کوچولوي ما

قندکم ، عسلکم اومدي و دنيامونو روشن کردي...

سلام سلام سلام

از اونجاییکه بهداد بهترین پسر دنیاست و من قرار نبود تا دو سالگی از پوشک بگیرمش اما یهویی خودش گفت مامان من بزرگ شدم پوشک نمی خوام

من میگم تو بهترینی هیشکی باورش نمیشهچشمک

عزیزم به راحتی و با کمک خودت از پوشک جدات کردم و الان مثل آدم بزرگا شدی فدات بشم...محبت

یه اتفاق جالب دیگه که دیروز رخ داد

تو ماشین نشسته بودیم که یهو یه ماشین دیگه پیچید جلومون و بابایی اعصابش خورد شد و داد زد مرتیکه آشغال خجالت

هیچی گذشت و من کلی به بابات گفتم از این حرفا نزن بچه یاد میگیره!

رفتیم جلوتر باز یکی دیگه یه خطایی تو رانندگی کرد و ایندفعه با توجه به حرفای من بابایی فقط یه بوق به نشانه اعتراض به راننده خاطی زد ... اما جنابعالی شروع کردی به گفتن این جمله (مرتیکه آشغال مرتیکه آشغال مرتیکه آشغال ) با دعوا و مرافعه

من و بابایی نمیدونستیم بخندیم یا دعوات کنیم

دیگه به این نتیجه رسیدم که بگیرمت و کلی بچلونمت و بخورمت که اینقدر طوطی هستی... فدات فدات فدات

[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 31 مرداد 1395ساعت 9:31 توسط مامان | |

پسرم نفسم عسلم

چقدر دوست داشتنی هستی...

بی نهایت دوستت دارم و تازه بعد از کلی درس ریاضی و محاسبات پاس کردن تازه الان معنی بی نهایت رو می فهمم...

زبونم قادره که بگم چقدر خوبی

همه مادرا همین حس رو نسبت به فرزندشون دارن

تقریبا 10 تیر ماه 95 بود که دیدم همش چسبیدی به من و شیر می خوری و غذا خوردن رو تعطیل کردی و از اونجا بود که ...


ادامه مطلب
[موضوع : ]

نوشته شده در شنبه 26 تير 1395ساعت 15:39 توسط مامان | |

عزیزم دلم خیلی برات تنگ شد یهویی

الان سرکارم

دیروز رفتیم شهربازی سرچشمه ... توی راه مسجد مانی رو که دیدی یکسره گفتی مامان بریم نُماز بخونیم

مامان بریم الا بک

قربون پسر نمازخونم بشم

دیگه موقع اذان مغرب رسیدیم سرچشمه و به بابایی گفتم ببرتت مسجد

رفتی و حالشو بردیمحبت

[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 13 تير 1395ساعت 10:00 توسط مامان | |

سلام سلام بهترین پسر دنیا

عزیزم شرمندتم

یک سال و نه ماه و 12 روز داشتی که یهویی از اونجایی که دیدم هیچی غذا نمی خوری تصمیم گرفتم از شیر بگیرمت

فلفل زدمو و یه بار امتحان کردی و ...

فدات بشم که چقدر پسر خوب و قانعی هستی

دیگه نگفتی می خوام اما موقع خواب بی تاب شیر میشی و من خجالت زده میشم که چرا دارم اذیتت میکنم

فقط یک بار گفتی مامان آب بزنیم بشوریم می می بخوریم ... بعد خوابت برد و دیگه یادت رفت

ولی کلا بهت بگم بهترینی بهدادم

دوستت دارممحبت

[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 13 تير 1395ساعت 9:40 توسط مامان | |

گفتم یه کم از حرفات بگم

وقتی از سر کار میام میگی " مامان بریم اوتاق ، می می بوخوریم ، لالا بکنیم " و دست منو میگیری میبری اتاق

هر کی ازت میپرسه فلانی چکار کرد ؟ در جواب میگی ....... "این یه رازه بعدا بهت میگم"

نوشاده = نوشابه

تخ پخ = تخم مرغ

تخپه = تخمه

کیبی=کیوی

دیگه فعلا حضور ذهن ندارم

جمله هم جدیدا میگی

 

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 8 ارديبهشت 1395ساعت 15:31 توسط مامان | |

یک سال و هفت ماه داری عزیزم...

پریروز پسرعمه جانت  آقا مهرداد به دنیا اومد و ما رفتیم دیدنش

خیلی کوچولو بود مامانی تو خیلی بزرگ شدی

پسر عمه هات آقا کارن  9 دی و راستین خان هم فکر کنم 21 فروردین بود که اومدن

ایشالله همتون سالم باشید و خوش و خرم در کنار همبوس

خیلی شیطون شدی و مرتب همه چی به من و بابات و بقیه میگی

هیشکی حریفت نمیشه گلم

شیرین زبون من فقط می خوام فدات بشم اما گاهی اوقات از دستت قات میزنم کلا

مثل دیشب که ...


ادامه مطلب
[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 8 ارديبهشت 1395ساعت 15:10 توسط مامان | |

ادامه مطلب


ادامه مطلب
[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان 1394ساعت 12:57 توسط مامان | |

توصیه کتاب حلیة المتقین که خیلی نتیجه میده ( به همراه فرزند خود به امامزاده ای بروید ویک مقدار

انار دون شده به فرزندتان بدهید وقتی که انار رو خورد از هر دو سینه کامل به او شیر دهید وبعد ثواب

شیر دادن خود را به مادر حضرت علی اصغر(خانوم رباب ) هدیه کنیدودعا کنید و با نیت قلبی بخواهید که

کمکتون کنه ودیگر به فرزندتون شیر ندهید حتی در شب )

این مطلب رو از وبلاگ هستی جون اینجا گذاشتم چون به زودی بهش نیاز دارم و باید بهداد گلی رو از شیر بگیرم

البته هنوز 10 ماهه دیگه ولی از الان میترسم و دلهره دارم

خدایا توی این راه کمکم کن

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان 1394ساعت 12:43 توسط مامان | |

پسر نازم تو واقعاً بهترین پسر روی زمینی

دیشب ساعتای 2 یا 3 شب بود که با گریه بهم فهموندی شیر میخوای

منم از خواب پاشدم و بهت شیر دادم

چند دقیقه ای که گذشت تو اوج خوابت یهو اومدی لپمو بوس کردی و رفتی به ادامه شیر خوردنتبوس

یهو کپ کردمگیج

بوسه ات از روی عشق بود و روی لپم چسبید و واقعاً عشق مادر و فرزند رو حس کردممحبت

پسرم خیلی خیلی دوستت دارممحبت

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان 1394ساعت 12:40 توسط مامان | |

سلام

بهداد گلم چند روزیست عزادار پسرخاله عزیزم عزیزم علی آقا هستیم که خیلی خیلی زود از پیش ماها پرکشید و رفت

اما طبق خواسته خودش اعضای بدنش رو اهدا کرد و به چند نفر جان تازه ای بخشید 

روحش شاد

 

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر 1394ساعت 7:30 توسط مامان | |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد

Design By : nightSelect.com
Powwerd By : NiniWeblog.com